کاش میشد سرنوشت خویش را
از سر نوشت
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
*******
دستان پسرک میلرزید...
چشمانش گشاد شده بود،
دهانش باز مانده بود...
توان حرف زدن نداشت...
سکوت همه جا را فرا گرفته بود...
آخر او هم مانده بود که \"قدرت بشر به کجا
رسیده که میمون داره مسج میخونه
**********
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من
ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
*******