شب تقدير (قسمت سي و هفتم)

 

شب تقدير
قسمت سي و هفتم

نگاهش از روي صورت من سر خورد و به غزل خيره شد اثار تعجب در چهره اش كاملا مشهود بود با بهت گفت
- شما با زهرا خانم تشريف آوردين؟
به غزل نگاه كردم از رفتار من و از اين كه اين مرد مرا مي شناسد در مانده شده بود بازويم را فشرد به خودم امدم و گفتم
- سلام مهندس معذرت مي خوام غافلگير شدم
- خواهش مي كنم
غزل هم سلام كرد
- سلام زهرا خوبي؟
پاهايم توان تحملم را نداشتند لحنش با غزل خودماني بود گفت
- بفرماييد خواهش مي كنم
از تعرفش استفاده كردم و روي مبل افتادم غزل هم تنگ من نشست
- گفت/:
- الان خدمت مي رسم
و رفت غزل اهسته گفت
- مي شناسيش؟
اره از دوستان پدرمه مهندس خسرو سرچالي با شركت ما خيلي قرار داد داره واسه كاراي ساختموني و از اين حرفا
سر تكان داد
- نگاه كن چه دنياي عجيبيه اصلا تصورشم نمي كردم
مهندس به سالن برگشت و با خنده گفت
- خب صبح به اين زودي تشريف اوردين
روي مبل نشست و پيش از ان كه ما حرفي بزنيم رو به غزل گفت:
- مدتيه از شما بي خبرم هدايت نگفته بود تو شركت اقاي ايماني كار مي كنيد و رو به من اضافه كرد:
- منشي خوبي هستن؟
- ايشون منشي شركت نيستن.
يكه خورد من و من كنان گفت
- فكر مي كردم واسه كار شركت اومدين
- تقريبا همچين
- و زهرا خانم ما؟
- ما يه مشكلي داريم كه به دست شما حل مي شه
- چه مشكلي؟
نگاه خيره ام را به صورت تراشيده اما پير و موهاي سفيد مهندس دوختم و گفتم:
- در مورد اين خانمي كه در كنار من هستند
به تندي گفت:
- واسه تون ايجاد مشكل كردن
- نه البته كه نه راستش.....
غزل به ميان حرفم دويد و گفت
- هدايت در موردم چي گفت:
- گفت
- چي بايد مي گفت؟
احساس كردم به ما مشكوك شده و لبه تيز چاقو برگردن من است
خطاب به غزل گفتم:
- اجازه بدين توضيح بدم چه اتفاقي افتاده
پيرمرد با سيني چاي وارد شد همه ساكت شديم سيني را روي ميز گذاشت و پرسيد:
- امر ديگه اي نيست اقا؟
- نه تا صدات نكردم نيا
پيرمرد سرايدار از سالن خارج شد مهندس گفت
- مي فرمودين
سينه اي صاف كردم و گفتم:
- راستش نمي دونم چه جوري بايد شروع كنم
- بفرماييد خواهش مي كنم
خنديد و گفت
-0 هر مسئله اي كه باشه من حلش مي كنم
و چشم غره اي به غزل رفت و گفتم:
- خدمتتون عرض كردم كه در مورد اين خانم زهرا خانم شما...
مطمئن باشيد قابل حله
- مطمئنم
- پس راحت باشيد
- اين خانم مهمان خانه ما هستن
- شوخي مي كنيد؟
- به هيچ وجه
- نمي خوايد بگيد كه او ن خانم مشهور منزل ايماني ها زهراست
با تعجب گفتم:
- خانم مشهور؟
- همون كه مي گن ايماني اورده و مي خواد به فرزندي قبولش كنه
- مي خواست نه مي خواد مسلما الان ديگه شرايط فرق كرده
- پس زهرا خانم ما اون خانم خوشبخت بوده هدايت جيزي به من نگفت
- اين اقا هدايت كي هستن
- مي خوايد بگيد نمي شناسيدش
- هيچ وقت نديدمش
- اين امكان نداره شما زهرا روئ مي شناسيد تو خونه اتون زندگي مي كنه اما هدايت رو نمي شناسيد
- مطمئن باشيد
كمي فكر كرد و گفت
- البته پر بيراهم نمي گيد رفتارش اين اواخر عجيب شده بود اون به بهانه سفر به شهرستانشم....
به غزل چشم دوخت و گفت
- از خونه فرار كردي؟
- نه به خدا نه
به حمايت از او برخاستم و گفتم
- مهندس جان از شما بعيده
- پس چطور شده كه هدايت ولش كرده؟
- نگفتين ايشون كجا هستن
- خودشم چيزي به شما نگفته
- غزل معذرت مي خوام زهرا خانم شما گذشته اش رو فراموش كرده
- شوخي مي كنيد
- به هيچ وجه
- و تمام اين مدت ... هدايت پدر تو در مي ارم
رو به من كرد و گفت
- از شما ممنون كه تو اين مدت مواظبش بودين ديگه به اين وظيفه رو خودم به عهده مي گيرم
- نگفتين هدايت كيه
صداي غزل در گوشم پيچيد
-0 شوهر خالمه
با تعجب نگاهش كردم چشم در چشمم دوخت و گفت
- هدايت شوهر خالمه بعد از مرگ مامانم اونا از من....
خودش را محكم به من چسباند به سختي مي لرزيد با نگراني گفتم
- غزل خوبي؟
انگار شوكه شده بود مهندس گفت
- اقاي ايماني از لطف شما ممنون فكر مي كنم بتونم مواظبش باشم تو اين مدت مزاحم شما شديم اميدوارم بتونم جبران كنم شما اگه كاري داريد مي تونين تشريف ببرين
دست غزل را گرفتم به سختي مي لرزيد انگار از وجود مهندس واهمه داشت عجز التماس اميزي را در نگاهش ديدم بلند شدم و گفتم
- فكر مي كنم بهتره ما بريم
زير بازوي غزل را گرفتم و بلند كردم مهندس با دستپاچگي گفت
- من خانم رو به اتاق خواب مي برم خدمت مي رسم
غزل چنگ در بازويم انداخت و ناليد
- نه تورو خدا نذار من رو ببره
مهندس گفت
- هذيون مي گه فكر مي كنم حال نداره
- به نظر نمي اد مهندس
- شما نمي تونيد او ن رو با خودتون ببريد
- شمام نمي تونيد نگهش داريد
- اقاي ايماني
به ميان حرفش دويدم و گفتم
- ايشون خونه ما مهمون مي مونن بعد از ظهر تشريف بياريد و با پدرم در موردش حرف بزنيد به راه افتاديم و مهندس را بر جا گذاشتيم از در كه بيرون رفتين بغض غزل تركيد او را به زحمت به اتومبيل رساندم سوار كه شديم شانه هايش از شدت گريه مي لرزيد سعي مي كردم با جملات دلداري دهنده ارامش كنم و از او بخواهم انچه را كه به ياد اورده برايم بگويد اما غزل گريه مي كرد و هيچ نمي گفت و تمام طول راه را گريه كرد و من سعي مي كردم دلداريش دهم
- غزل خواهش مي كنم بسه بخاطر من
بوق زدم پير بابا در را باز كرد وارد حياط شدم و گفتم
- كوچولوي من ديگه رسيديم تورو خدا بسه ما الان تو خونه ايم اينجا هيچ كس نيست كه اذيتت كنه غزلم بسه
از ماشين پياده شدم پير بابا به طرفم امد و گفت
- اقا گفتن تشريف اوردين تو سالن منتظرتون هستن
در را باز كردم زير بازوي غزل را گرفتم و كمك كردم پياده شود پير بابا با تعجب گفت
- اتفاقي افتاده؟
- نه مسئله مهمي نيست
بازو به بازوي غزل وارد سالن شديم چندين كارگر زن و مرد مشغول تميز كردن سالن بودند پدر و مادرم روي مبل نشسته بودند صورت مادر نگران به نظر مي ريسيد با ورود ما همه دست از كار كشيدند صداي گريه غزل در سالن پيچيد مادرم به سرعت به طرفمان امد و گفت
- چي شده
دستهايش را باز كرد و غزل در اغوشش جاي گرفت چهره پدر از هم باز شد به طرفم امد و پرسيد
- چي شده باربد
نگاهي به كارگران كردم مادرم سعي داشت غزل را دلداري بدهد گفتم:

(ادامه دارد..........)

 
  بازگشت  
  New Page 1

Copyright  2008  SADBARG All rights reserved